Thursday, December 9, 2010

شیطنتهای من واسه حشری کردن یه دکتر

خيلى وقت بود واسه يه كارى ميرفتم دندون پزشكى هر از چند وقت يه بار بايد ميرفتم پيش اين دكترِ. طرف خيلى سر و گوشش ميجنبيد و سعى ميكرد هر جور شده ما رو بلند كُنه ولى من بهش پا نميدادم يعنى نه پسش ميزدم نه پا ميدادم. آخرين بار حتى غير از اينكه حين معاينه كلى دستماليم كرد. يک بارم لبم و بوسيد ولى من پسش زدم. هيجوقت محلش نميذاشتم و هميشه پسش ميزدم .البته قبلاً هم اين كار و كرده بود يه چند باري ولى خوب همش بعدش بد خلقي و اينا در آورده بودم سرش. خلاصه حسابى واسم راست كرده بود طرف .از پيشش كه برگشتم هوس كردم يكم سر به سرش بذارم .واسش sms دادم “ اين دفعه لبت برعکس خودت خيلى شيرين بود “پشتش از شدت كف بهم زنگ زد… جوابش و ندادم. خيلى از اين بازي خوشم اومد. هوس كردم بيشتر سر كارش بذارم و باهاش بازى كنم. چند دقيقه بعد باز بهم زنگ زد البته خوب معلومه كه شمارم رو از تو پروندم درآورده بود و چند باري دفعات قبل واسه ادامه درمان و اينا با موبيلم تماس داشت. بعد از كلى قربون صدقه رفتنم بهم گفت لبت خيلى خيلي خوشمزه بودا… جواب دادم حالا من حالم بد شد و يه چيزى گفتم …گفت… يعنى جدى حالت بد شد با يه بوسه …گفتم آررررره… خيليييييي… البته… و سكوت كردم .گفتش… البته چى خوشگلم .گفتم… مممممم البته فقط واسه اون بوسه كه نبود. گفت… پس واسه چى بود جواب دادم… اون همه دستمالى كه تو كردى ميخواستى حالم بد نشه؟؟؟ خنديد و گفت بابا چه دستمالي اي… حالا حين درمان گاهى دستم اگه بهت بخوره ميشه دستمالي؟ با يه ناز و عشوه خاصي گفتم …درمان؟ چه درمانى… كم مونده بود منو بکني بابا. يه كم سكوت كرد، كف كرده بود بدبخت، انتظارشو نداشت .بعدش با يه صدايى لرزون گفت اى منحرف …خنديديم! گفتش نميخواي بازم بياي پيشم؟ جواب دادم دكتر تويى تو بايد بگى كي لازمه بيايم. جواب داد بابا فعلاً كه اين تويي که بايد منو درمان كنى. خنديديم و گفتم ok پس با منشيت هماهنگ ميكنم. اونم گفت باشه هر چى تو بگى. و يكم حرفهايى عادي و بعدشم خدافظى. چند روز بعد واسه اينكه برم پيشش اول از منشيش وقت گرفتم گفت چهارشنبه ساعت 9 شب بيا. به خودم گفتم به بهانه تعويض ساعت بهش زنگ ميزنم تا حشريش كنم. بهش زنگ زدم جواب نداد. يه ساعاتى بعد داشتم رانندگى ميكردم كه خودش زنگ زد. با عشوه بهش گفتم نبينم ديگه جوابمو ندى. گفت ببخشيد تنها نبودم… نميشد عزيزم. گفتم وااااااا مگه ميخواستى چى كار كنى. اونم گفت با يه خانم خوشگلى مثل تو بايد تنهايى حرف زد. گفتم eeeee ؟ تورو خدا .!!!!حالا جدي جدي نظرت راجع به من چيه؟ جواب داد خودت كه ديدي… اونقده خوشگلى كه از همون روز اول كه اومدى نتونستم جلو خودمو بگيرم. گفتمش دكتر… تو همه رو اينقده دستمالي ميكنى؟ اونم گفت نه بابا همه كه قد تو خوشگل نيستن. البته خبرشو داشتم كه با بيشتر بيماراي ترگل پرگلش اين كارا رو ميکرد تقريباً منم واسه همين ميخواستم حالشو بگيرم. بحث رو عوض کردم و بهش گفتم ساعت 9 شب بهم وقت دادن… نميشه صبح بيايم؟ گفت نه بابا صبح خيلي شلوغه. گفتم پس لااقل ? بيايم كه تا ? تموم شم.. ديره به خدا. گفت باشه ? بيا. گفتم الكى ميگى از ? ميام اونجا معطلم ميكنى.. اگه معطل بشم ناراحت ميشم حالتو ميگيرما. گفت چه بداخلاق… وقتى ميگم ? مطمئن باش بيخود نميگم. گفتم اى بدجنس نكنه جور كردى خلوت بشه ها؟ نکنه خبريه؟ گفت آااااااره عزيزم… خيلي باهات کار دارم. با عشوه سؤال کردم مگه ميخواي چيکار کني که ميخواي خلوت باشه؟؟؟ اونم جواب داد ميخوام جيگرتو بخورم خانوم بلا …صدامو خمار کردم و گفتم بدجنس… با ماشينما… نميگى حالم بد شه چپ كنم؟ گفت نه عزيزم… حالا تو بيا… خودم حالتو بد ميکنم. جواب دادم يجورى ميگى آدم ميترسه… نكنه ميخواى همونجا بکنيش …!!!ساكت شد… بازم كف كرده بود. منم گفتم نخير اصلاً از اين حرفها نيس… به شرطى ميام كه اذيتم نكنى ها. اونم جواب داد چقده تو منحرفى… ميخوام درمانت كنم فقط. جواب دادم آره جون خودت …ok همون ? ميام. بعدشم خدافظى كرد. حسابى كف كرده بود از صداش معلوم بود. روز موعود رسيد تصميم گرفتم حسابى بچزونمش و حسابى حشريش كنم تا لب چشمه ببرم و تشنه برش گردونم با خودم گفتم تا آخرين حد ميبرمش… حسابى بهش حال ميدم از شق درد بميره ولى نميذارم کاري بكنه… تو مطب که کاري ازش بر نمياد آخ كه چقدر اذيت كردن اين مرداي حشرى حال ميده خيلى… خوشم مياد ديوووووووووونش ميكنم موهامو كه مش زده بودم و چند نخ چند نخ جدا جدا كردم و کليپس زدم ميدونستم خيلى باهاش خوشگل ميشم خصوصاً وقتى از زير مقنعه بيرونه. من تو آرايش كردن خيلى واردم اينكارو هم جورى ميكنم كه يه شاخه كمرنگ و يه شاخه پر رنگ بشه نميدونم ميفهمين چى ميگم يا نه ولى خيلى توپپپپپپه .يه دامن خش خشي هم پام كردم كه اگه بخواد پامو دستمالي کنه حسابى حشرى بشه باهاش يه مانتوي تنگ، اندامى و کوتاه هم پوشيدم كه حسابى بهم مى اومد با يه صندل سفيد توپ كه پاهامو حسابى خوشگل ميكرد پاهام كه خودش هميشه عين هلوم (کسم) تميز و خوشگله و نيازى نبود آمادش كنم. آخه من پاهاي واقعاً زيبايى دارم. تا آخرين حدى هم كه ميتونستم آرايش كردم …رفتم جلوي آينه…  wow وحشتناک خوشگل شده بودم. با شوهرم و پسر کوچولوم كه ? سالشه و يكم هم ناخوش بود رفتيم دكتر تيپم اونقد خفن شده بود که منشيش كه دختر بود با نيگاش داشت منو ميخورد چه برسه به بقيه مريض ها سر ساعت ? اومد بيرون معلوم بود اومده منو ببينه و صدام کنه. نگام كرد… نگاش روم موند… چشاش كاملاً گرد شده بود …منم با يه نگاه پر از نياز …به صورتى كه هيچ كس ديگه اى متوجه نشه آروم با چشام سلامش كردم. كف كرده بود… منشيش پرسيد خانم… (منو ميگفت) رو بگم بيان تو؟ با كلى مكث گفت نه دندوناي ايشون خيلى كار دارن… بقيه وضعشون چجوريه .گفت دوتا مريض ديگه هستن كه …حرفشو قطع كرد و گفت ok اول اونا رو بفرست مريض ديگه اي هم قبول نكن .رو كرد به شوهرمو گفت …شرمنده آقاي… دندوناي خانم شما خيلى كار داره. اگه اجازه بدين كه بقيه بيخود معطل نشن ممنون ميشم شوهرم هم گفت خواهش ميكنم طوري نيست دستامو گذاشتم رو قلبم، گوشه ي لبمو گزيدم و با عشوه نگاش كردم …يعنى اى بدجنس… دارم ميترسم .يه لبخندِ موزيانه زد و رفت تو .يه احساس خاصي داشتم… با اينكه هوا نسبتاً گرم بود يكم ميلرزيدم. معطل شدن تو اتاق انتظار يجوري قلقلکم كرده بود. مريض ها همه كه ويزيت شدن و رفتن منشيش رو به من كرد و گفت :شما بفرمايين خانم …خودش هم باهام اومد تو .منم مقنعمو كشيدم عقب تا موهام بيشتر پيدا شه و رفتم تو …مطب دو تا يونيت توى دو تا اتاق بغل هم داشت منو راهنمايي كرد اتاق دوم كه اگه در اصلي هم باز ميشد چيزى پيدا نبود. يه حسى بهم گفت عمديه اينكار …تنم مور مور شد. با ناز گفتم نههههههه…تو رو خدا …اينجا نهههههههه.. من از اينجا خوشم نمياد …دكتر كه داشت ديوونه ميشد و با نگاش داشت ميخورد منو گفت …چيه خانوم… اينجا كه بهتره …با عشوه گفتم نه… من خوشم نمياد از اينجا… خيلى گرمه به خدا … با ناراحتى به منشيش گفت بيارينشون رو همين يونيت …بعد از اينكه رو يونيت خوابيدم آروم در گوشم گفت خداييش لبت خيلى خوشمزه بودا. منظورش همون sms بود .منم آروم جواب دادم حالا من يه چيزى گفتم تو جدى نگير. منشيه هم يه سرى كارايه اوليه رو انجام داد و رفت بيرون. در رو هم پشت سرش بست. وقتى خوابيدم رو يونيت سرم بالا بود نميتونست درست تو دهنو ببينه. سرمو بالا گرفت گفت پشت موهاي خوشگلتو باز كن سرت خم شه عقب .آخه من موهام خيلى خيلي بلنده جمعش كرده بودم پشت سرم. من گفتم اينجورى بهتره موهام خراب ميشه. ميخواستم توجهشو به موهاي جلوم جلب كنم. نيگاش كرد و گفت جلوش خيلى خوشگل شده ولى من موى پشت بسته دوست ندارم. منم جواب دادم منم دوست ندارم اين خوشگلى به هم بخوره پس بى خيال. اونم يه جوووون گفت و بعد در مورد دندونو اينا حرف زد و معاينشونو شروع كرد. بعد اومد كه لبمو ببوسه. آروم پسش زدم و بهش گفتم از حالا گير نده… كارتو بكن …اونم گفت خوب ميخوام كارمو بكنم ديگه… و به كارش ادامه داد. ولى داشت حين كارش يه جورايي نازم ميكرد .با دستاش هى صورتمو نوازش ميكرد و اينا يکم که گذشت گفت :جدي جدى سرتو يكم بالا بگير .تا سرمو بالا كردم يه بوس كوچيک  محكم از لبم گرفت و به كارش ادامه داد. بعد از يه كم سكوت در حين كار يه دفعه گفت اى منحرف… منم با يه حسه خاص جواب دادم منحرفش كردى. گفت اگه به منه كه خودشو هم ميكنم.  wowwww تنم لرزيد… چه زود رفت سراغ اصل مطلب… منم جواب دادم. تو رو خدااااااا!!! ميايى امتحان كنيم؟

No comments:

Post a Comment

Post a Comment